از عظیمی بیاموزیم
نوشته سید محمد ایرانمنش
آران شهریور 1343
اهالی در میدانچه ده جمع شده اند ، چند جوان روزنامه ای در دست دارند و خیلی خوشحال به نظر می رسند .
حاجی علی هم از سر میدانچه وارد مزرعه می شود. چند نفر به او می گویند: حاجی ،"حسین" در رشته اقتصاد دانشگاه تهران قبول شده که هیچی ، نفر اول هم شده ! حاجی یکه ای خورد و می پرسد ! خوب به من بگویید ببینم این کار به درد زراعت هم می خورد ؟ آنان به فکر فرو می روند، اندکی دمغ می شوند . هر چه فکر می کنند که رشته اقتصاد چه به درد کشاورزی می خورد ، عقلشان به جایی قد نمی دهد. ناچار به حاجی می گویند نه حاجی به درد کشاورزی نمی خورد حاجی هم سر خود را به زیر می اندازدو به راه خود ادامه می دهد و به خانه می رسد. در خانه مادر حسین و بچه ها همه خوشحالند مادر به نشانه این موفقیت کلوچه های خوشمزه ای در تنور پخته و چای تازه دمی آماده کرده است. همه مانه اند که خبر را چگونه به پدر بگویند. هیچکس جرئت گفتن خبر را ندارد. این بار باز مادر پیش قدم می شود ،با چهره خندان و صدای یواشش خبر را می گوید و بی صبرانه منتظر واکنش او می ماند حاجی روی ترش کرده و به اطاق دیگر می رود. همسر چای و کلوچه برایش می برد و کم کم اخم را از چهره اش می زداید و او را به پیش همسر می برد. پدر واقعیت را پذیرفته و باز هم شروع می کنند به بگو و بخند. حسین هم در پوست خود نمی گنجد، ولی نگران ثبت نام است . ثبت نام هزار تومان هزینه دارد که خیلی سنگین است و دیگر مادر از عهده پرداخت آن برنمی آید.این بار باز مادر است که جریان را به پدر می گوید. او هم مقاومتی نمی کند .
فردای آن روز حسین با هزار تومانی که از پدر گرفته برای ثبت نام راهی تهران میشود.
دو روز بعد حسین به ده باز می گردد و پانصد تومان به مادرش پس می دهد : بیا مادر چون من شاگرد اول
کنکور شده بودم ، پانصد تومان به من تخفیف دادند.
- آخر مادر، عزیزم،باقی را لازمت می شود،باید تشک بخری ، وسایل تهیه کنی ،
- نه مادر من دیگد می خواهم روی پای خودم بایستم ، آنجا می توانم کارکنمو پول در بیاورم و این آخرین
پولی بود که حسین از خانواده خود گرفت تمام دوران تحصیل را تا فوق لیسانس در دانشکده کار کرد و هزینه تحصیل خود را در آورد.
گفتگوی پروفسر هیکس و عظیمی
تهران- سال 1349
یک روز در دانشگاه به عظیمی گفتند : پروفسور جان هیکس از دانشگاه آکسفورد انگلستان آمده و می خواهد با شاگرد اول دوره فوق لیسانس صحبت کند .
هیکس: خوب! استادانت همه ازتو خیلی تعریف می کنند.من هم مایل بودم از نزدیک ببینمت و با تو صحبت کنم.
عظیمی: بفرمایید استاد! خوش آمدید.
هیکس: دوست داری برای دوره دکترا به انگلستان بیایی ؟
عظیمی : البته که دوست دارم .
هیکس: ولی آنجا آسان نیست خیلی بیشتر از اینجا باید درس بخوانی .
عظیمی: من هم همین را می خواهم . همین جا هم به کتابهای درسی اکتفا نمی کنم. در کتابخانه دانشکده برخی کتابهای دانشگاهی آنجا را خانده ام.
هیکس: خوب !خوب ! مثلا کدام کتابها را ؟
عظیمی: ثروت ملی آدام اسمیت ، نظریه توسعه اقتصادی شوپیتر، نظریه عمومی اشتغال ،بهره و پول کنیز، ماهیت و اهمیت علم اقتصاد لیونل روبینز ، فلسفه اقتصادی جون رابینسون ، اقتصاد رشد و توسعه تیروال ، ارزش و توزیع کالدور ،اصول سیاسی و اقتصادی ریکاردو، ارزش و سرمایه هیکس ،قوانین بازده در شرایط رقابت سفرا ، تئوری رشد اقتصادی لوئیس و ...
هیکس: خوب بس است ! انگار خیلی کتابها را خوانده ای ، ولی می دانی که آنجا فقط مطالعه کتاب کافی نیست؟ خودت هم باید تحلیل کنی نظر ارائه بدهی.
عظیمی: بله ، بعضی استادانم اینجا به من گفته اند.